تبليغاتX

New Page 5

یه شاخه گل نرگس "ازبهبهان"
 

   بنام خداوند جان وخرد                        کزین برتر اندیشه بر نگذرد

باسلام

توجه مراجعین محترم وعلاقمندان به مباحث مدیریتی را به این مطلب جلب می کنم.

حکایت زیر شاید سرنوشت بسیاری است که از دگرگونی و برخورد با شیوه های نوین و محیط های متفاوت هراسانند و شاید بیانگر این عبارات زیر باشد که : 
  
  در جهان امروز آنان که آرامش را در بستن چشم ها بر تحولات دنیای اطراف می جویند، مرگ زودرس را استقبال می کنند ! 

   یک مدبر موفق به استقبال تهدیدها رفته و از دل آن ها

 فرصت های ناب را کشف می کند... 
     

" آن هایی که از جای خود می جنبند ، تنها گاهی می بازند ؛

 اما آن هایی که اصلا نمی جنبند همیشه می بازند! "
 

شانگهای یا پکن
 
دو روستایی می خواستند برای یافتن شغل به شهر بروند.
یکی از آن ها  می خواست یه شانگهای برود و دیگری به پکن .
اما در اتاق انتظار آنان برنامه خود را تغییر دادند . زیرا مردم می گفتند که شانگهایی ها خیلی زرنگ هستند و حتی از غریبه هایی که از آنان راه می پرسند ، پول می گیرند ، اما پکنی ها ساده دل هستند و اگر کسی را گرسنه ببینند ، نه تنها غذا بلکه پوشاک هم به او می دهند.

فردی که می خواست به شانگهای برود ، فکر کرد : پکن جای بهتری است ، کسی در آن شهر پول نداشته باشد ، بازهم گرسنه نمی ماند .

با خود گفت : خوب شد سوار قطار نشد م ، وگر نه به گودالی از آتش می افتادم .
 
فردی که می خواست به پکن برود ، پنداشت : شانگهای برای من بهتر است ، حتی راهنمایی دیگران نیز سود دارد ، خوب شد سوار قطار نشدم ، در غیر این صورت فرصت ثروتمند شدن را از دست می دادم .

 هر دو نفر در باجه بلیت با یکدیگر برخورد کرده و بلیت را عوض کردند .

فردی که قصد داشت به پکن برود بلیت شانگهای را گرفت و کسی که می خواست به شانگهای برود بلیت پکن را به دست آورد.
 
نفر اول وارد پکن شد ،متوجه شد که پکن واقعا شهر خوبی است . ظرف یک ماه اول هیچ کاری نکرد ، همچنین گرسنه نبود . در بانک ها آب برای نوشیدن و در فروشگاه های بزرگ شیرینی های تبلیغاتی را که مشتریها می توانستند بدون پرداخت پول بخورند ، می خورد .

فردی که به شانگهای رفته بود ، متوجه شد که شانگهای واقعا شهر خوبی است هر کاری در این شهر سود آور است ، . هرفکر خوبی پیدا شود و با زحمت اجرا گردد ، پول بیشتری به دست خواهد آمد .

 او سپس به کار گل و خاک روی آورد .
پس از مدتی آشنایی با این کار هرروز10 کیسه حاوی شن و برگ های درختان را بارگیری کرده وآن را" خاک گلدان" نامیده و به شهروندان شانگها یی که به پرورش گل علاقه داشتند ، می فروخت .
در روز  حدود50 یوان سود می برد و با ادامه این کار در عرض یک سال در شهر بزرگ شانگهای یک مغازه باز کرد.

او سپس کشف جدیدی کرد : تابلوی مجلل بعضی از ساختمان های تجاری کثیف بود ، متوجه شد که شرکت ها فقط به دنبال شستشوی عمارت هستند و تابلو ها را نمی شویند. از این فرصت استفاده کرد، یک نردبان ، یک سطل آب و کمی پارچه خرید و یک شرکت کوچک شستشوی تابلو افتتاح کرد .
 
شرکت او اکنون 150کارگردارد وفعالیت آن از شانگهای به شهرهای " هانگ جو " و" نن جینگ " هم توسعه یافته است .

او اخیرا برای بازاریابی با قطار به پکن سفر کرد. در ایستگاه راه آهن ، آدم ولگردی دید که از او بطری خالی می خواهد ، هنگام دادن بطری ، چهره کسی را که پنج سال پیش بلیط قطار را با او عوض کرده بود ، به یاد آورد ...
 

جمله روز : 

 محدودیت ذهن ما همان محدودیتی است که

 

ما برای آن در نظر می‌گیریم.

 

فقر و ثروت هر دو نشاَت گرفته از ذهن ما هستند. 

      موفق باشید.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت   توسط کاکانجف(ka ka Najaf)   |